Dream big



اتفاق برای تعریف کردن زیاده،اما راستش رو بخواید بدنم به حالت کارخونه برگشته و دوباره دوستان میتونن منو پانکو صدا بزنن،و چقدر خوشحالم که دیگه مجبور نیستم آلارم ساعت رو بذارم برای 6 صبح و با دیدن اون علامته که اعلام میکنه ring in 7 hours ناله کنان به تخت نمیرم.

به طور میانگین بخوایم حساب کنیم،از شنبه ی بعد کنکور تا الان،از 24 ساعت شبانه روز من شاید 6 الی 7 ساعت بیدار باشم،بقیشو خوابم. 

اون وقتایی هم که بیدارم گیج خوابم:)))

هیچ برنامه ی خاصی فعلا برای گذروندن تابستون ندارم،فقط خواب خواب خواب خواب،و واقعا خواب بهترین نعمتیه که خدا به انسان داده:))

باور کنید اگه انقدری که من به خوابیدن علاقمندم به یک انسان علاقمند بودم تا حالا سه چهار تا بچه داشتم ازش=)

راستش عقیده ی من اینه وبلاگ محلیه برای نوشتن و جای عکس گذاشتن نیست اما گفتم این اسکرین شات رو بذارم که اوج گیج بودن من از  خواب رو ببینید=)

خواب


دوره ی پانسیون رفتن تموم شد.

خیلی از بچه ها دیروز خداحافظی کردن و وسایلاشونو جمع کردن و رفتن.

بچه های رشته ریاضی که پس‌فردا کنکور دارن هم دیگه حس درس خوندن نداشتن و بیشتریاشون رفته بودن،منم امروز وسایلام رو جمع کردم برگشتم خونه:( در غمگین ترین حالت ممکن به سر میبرم الان.

خداحافظی با تک تک کسایی که این دو سه ماه رو باهاشون گذروندم،آرزوی موفقیت کردن براشون،جدا کردن تک تک نوت هایی که روی میزم چسبونده بودم،جدا کردن برچسب اسمم،و یه نگاه آخر به اون سالنی که این مدت رو توش زندگی کردم.

حس ناراحت کننده ای بود،حس میکنم یه چیزی ته دلم خالیه :(

اخرین باری که توی دفترخاطراتم نوشتم اردیبهشت ماه بود،انقدری درگیر کنکور و درس شدم که وقت نشد تک تک روزایی که توی پانسیون گذروندم رو بنویسم برای کژال چند سالِ بعد:((

خلاصه بازگشت همه به سوی خانه است:( ولی الان جواب غریبی کردن من با اتاقم رو کی میده :(


قبلا یه بار سوتی هایی که توی پانسیون اتفاق افتاده بود رو گفته بودم براتون،دیروز روی یه نوت نوشتم بقیه اشو که بیام و باز بنویسمشون. 

۱. بعضی از بچه‌ها خیلی محکم کتاب و دفترشونو ورق میزنن و صداش روی اعصاب من رژه میره همیشه،چند روز پیش صبر کردم که وقت استراحت شه بعد بلند گفتم بچه‌ها یکم یواش تر ورق بزنید هی تق تق تق،دوستام جلوم وایساده بودن،یه دقیقه کامل سکوت شد بعد همه زدیم زیر خنده، آخه صفحه صدای تق تق میده؟ خش خش کجا و تق تق کجا =) از اون روز به بعد همه این کلمه رو مضحکه کردن و هی به همدیگه میگن هی تق تق ورق نزن=)

۲.من عینکی هستم ولی فقط وقتی میخوام با لپ تاپ کار کنم میزنم که اشعه اش چشممو اذیت نکنه در حالت عادی محاله کسی منو با عینک ببینه برای همین خیلی وقتا همراهم نیست،هفته پیش توی اوج درس خوندن بودم که دیدم دوستم داره میزنه به دستم نگاهش کردم گفتم چیشده؟ گفت مگه تایم استراحت نیست چرا زنگو نمیزنن؟ از اونجایی که ساعت توی سالن ۶۰ متر با ما فاصله داره و منم عینک نداشتم دقیق ندیدم ساعت چنده ولی فکر کردم که واقعا تایم استراحته،گفتم بیا خودمون حرف بزنیم تا بچه ها بفهمن تایم رسته، بعد چند نفر گفتن هیس منم یهو بلند و طلبکارانه گفتم تایم رستههه،بعد یهو رو به روییم گفت یکساعت دیگه مونده!! اینو گفت من فقط برگشتم به دوستم نگاه کردم و زدم تو سرش! آبرو نذاشته برامون.

۳.همین دیروز بود باز خیلی داشتن میگفتن هیس هیس،خب عزیز من تو با این هیس هیس کردنت مخل آسایشی و عامل سر و صدا! باز من جوگیر شدم گفتم بسه دیگه هی هیس هیس نکنید انگار جیرجیرک :||| اینم شد مثل همون هی تق تق ورق زدن،و من تصمیم گرفتم دیگه کلا صحبت نکنم و یه ذره آبرویی که مونده رو حفظ کنم.

۴.دیروز کلا روز پر حادثه ای بود،وقت ناهار بود توی حیاط نشسته بودیم داشتیم ناهار می‌خوردیم با بچه‌ها،یهو دیدم دوستم پرید تو هوا حالا جیغ نزن کی جیغ بزن :| پرسیدم چیشده گفت زنبووووور :| زل زده بود تو چشمای زنبوره جیغ میزد،حدود چهار دقیقه داشت همینجوری جیغ میزد ما همه فقط نگاش میکردیم و پلک میزدیم،بعد دیدیم زنبوره اومد طرف ما یهو هممون بلند شدیم از این زنبور سرخ بزرگا بود، من وایسادم همونطوری که سرم به طرف زنبوره بود گفتم یکی یه کفشی دمپایی ای چیزی بده من اینو بکشمش،به ثانیه نکشید یهو یه چیزی تق خورد تو گوشم :| با خودم گفتم بدبخت شدی کژال نیشت زد رفت تموم شد،نگا کردم دیدم کفش یکی از دوستامه :| یه نگاه به کفش کردم یه نگاه به اون یه نگاه به کفش یه نگاه :| گفت واااای ببخشیددددد میخواستم بندازم جلوت یهو خورد تو گوشت! گفتم بنظرم تو هیچوقت فوتبال بازی نکن چون یه جوری شوت میکنی که توپ از بالای دروازه رد میشه کفشت میره تو دروازه :| و بعید میدونم با کفش شوت کردن کسی تا حالا گل زده باشه!

خیلی زیاد بودن اتفاقا ولی الان فقط همینا یادم بودن:) حالا باز اگه یادم اومد مینویسم.

راستی،دعام کنید =( به طرز احمقانه ای آرومم و استرس ندارم میترسم اینا آرامش قبل از طوفان باشه. 


من و دوستانم آدمهایی هستیم که 41 روز دیگه کنکور داریم،درحال حاضر درحال دست و پنجه نرم کردن با امتحانات نهایی هستیم، بنده طی 3 شبانه روز اخیر یا به عبارتی طی72 ساعت فقط 10 ساعت خوابیدم و بقیه اش درحال درس خواندن بودم،خسته بودم؟ خیر.

گیج بودم بله اما خسته نه،کدام آدمی را دیدید که بعد از 26 ساعت نخوابیدن،بعد از سر و کله زدن با امتحان ریاضی آن هم کشوری،خیلی خوشحال و خندان بلند شود و با دوستانش برود بیرون و 6 ساعت یکسره پیاده روی کند؟ ندیدید؟ الان می‌بینید، من!

رفتیم قدم زدیم،عکس گرفتیم، مسخره بازی درآوردیم،با توریست ها حرف زدیم،حتی به قدری شاد و شنگول بودیم که دو عکاس گفتند شما به کارتان برسید تا ما از شماها عکس بگیریم برای نمونه کار پروژه امان! آیا درخواستشان را رد کردیم؟ معلوم است که نه،حتی کلی هم ژست و فیس و افاده آمدیم که عکس هایمان قشنگ باشد!

بعله،کنکوری بودن که به معنای زندانی بودن نیست! خیلی از دوستانم مثالِ ماهی ای درون قوطی کنسرو هستند اما من نخواستم خودم را حبس کنم،کار اشتباهی کردم؟ شاید. اما راضی ام چون انگیزه و انرژی ام بیشتر شده. شاید همین سال اول قبول شدم و حرف تمام کسانی که می‌گویند سال کنکور فقط باید درس خواند و درس خواند را نقض میکنم چون من سال کنکور تمام غلط هایی که در طول عمرم نکرده بودم را کردم و از وضعیت درسی ام هم کاملا راضی‌ام:))) چرا نگارش این پست اینگونه شد را نمی‌دانم صرفا چون هوس کردم ادبی رو به عامیانه بنویسم،اگر نپسندیدید شرمنده.

در آخر هم عکسی از خودم و دوستم در مترو را گذاشتم که عمق شاد بودنمان را بفهمید:))) و قشنگ مشخص است که نظرات دیگران به کفشمان هم نیست.

به دلیل مسائل امنیتی(!) عکس رمز دارد و فقط به کسانی داده می‌شود که بخواهند و خودم هم صلاح ببینم بهشان بدهم.

وسلام.

باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود

عنوان از:معصومه صابر 


یعنی واقعا عنوان انتخاب کردن سخت ترین کاره،خیلی از چیزهایی که میخواستم بگم رو بخاطر همین عنوان پیدا نکردن ننوشتم و پشیمون شدم :|

ایندفعه اومدم یه چند تا از سوتی های پانسیون رو بگم براتون، شاید جالب نباشه ولی خب دلم میخواد یه چیزی بگم و چیزی بهتر از این پیدا نمیکنم.

1. چند روز پیش خوابیده بودم ظهر،از خواب که بیدار شدم همونطوری با پتوی دورم از پله ها رفتم پایین با چشم نیمه باز تا برم توی سالن و پشت میزم بشینم،بعد یهو یکی از بچه ها گفت صبح بخیر!!! منظورش این بود که چه عجب بالاخره اومدی و این حرفا،ولی من گیج تر از این بودم که بخوام این همه تفسیر رو توی اون دو تا کلمه تشخیص بدم در نتیجه خیلی جدی سرمو ت دادم و گفتم صبح توام بخیر و رفتم! توجه نمودید؟ ساعت چهار و نیم عصر با کمال جدیت صبح بخیر گفتم :|

2.دیشب رفتم گوشیمو تحویل بگیرم از مراقب که بیام خونه،بعد یهو گفتم خانمِ پانسیون میشه گوشی منو بدید! خانمِ پانسیون!! بنده خدا اون مراقبه هم انقدر خسته بود که نفهمید من سوتی دادم و بهش گفتم پانسیون :|

3.فردای روزی که ازمون سنجش بود از یکی دیگه از مراقبت پرسیدم که فلانی جون شما دانشگاه بیساری میری؟ گفت نه من فلان دانشگاه میرم،پنج دقیقه بعد باز بهش گفتم ولی دانشگاهتون عجیب بزرگه ها حوزه ی من اونجا بود،باز گفت عزیزم من دانشگاهم اونجا نیست،باز من: اهاااا ولی خیلی بزرگه ها نه؟! اصلا گیج میزدم شدید بیچاره فکر کرده بود خل شدم.

4.این یکی بیشتر سوتی همگانی هست تا شخص شخیص خودم،یبار رفته بودیم برای ناهار توی حیاط بشینیم،بعد یکی از دوستان یه دمپایی پسرونه کرده بود پاش،ما همه متعجب که نه به اون رژ قرمز و موهای مش شده نه به این دمپایی پسرونه،هیچی آخر رفتیم ازش پرسیدیم که جریان این چیه گفت نمیدونم دیدم اونجاس حوصلم نشد کفش خودمو بپوشم اینو برداشتم،بعد یکی دیگه از بچه ها گفت عهههه بچه هااااا دمپایی حاج رسولههه،حاج رسول کیه؟ یکی از بچه های پانسیون که ترنس هست و ما بهش میگیم حاج رسول،این یکی دوستمون که دمپایی حاج رسول رو پوشیده بود نمیشناختش، ما هم چهار نفری درحال داد زدن داشتیم بهش نشونی و آدرس میدادیم که کیه،دااااااد میزدیما،خلاصه رفتیم بالا دیدیم حاج رسول با چشمانی خشمناک زل زده بهمون:| من که همون اول یه لبخند زدم فلنگو بستم در رفتم ولی دوست عزیز نتونست فرار کنه و از اون به بعد پشت دستشو داغ کرد دیگه از صد متری حاج رسول رد بشه چه برسه دمپاییشو بپوشه:)))

5.جریان بچه ها تایم رست تموم شده رو یادتونه که گفتم دیگه؟ هر مراقب با یه لحنی میاد اینو میگه، سه چهار روز پیش یکی از مراقبا خیلی جدی داشت میگفت بشینید سر جاتون یهو بنده خدا عصبی شد گفت چقد بهتون بگم مگر کوچِکید؟ از اون روز به بعد این شده مضحکه ی دست بچه ها :)) تا دعواشون میشه به همدیگه میگن مگر کوچکی؟

راستش خیلی فکر کردم ببینم چیز دیگه ای هست یا نه ولی بعضیاش یکم بی ادبانه است و اینجا جاش نیست که بگم:)) دیگه به همینا قناعت کنید. 


سلام سلام 

در خدمت شما هستم با سیلی از پست های پیش نویس شده که هی باید برم اصلاح کنم تا در نهایت رضایت بدم بزنم روی انتشار :)))

یادتون هست گفتم صبح ها یکم پیاده روی میکنم؟ اینبار چندتایی عکس که توی همین پیاده روی ها در مسیر خونه تا خیابون اصلی گرفتم رو میذارم براتون که ببینید وقتی میگن شیرازو باید تو بهار دید یعنی چی! الکی نبوده که سعدی و حافظ شیرازی بودن دیگه،مگه میشه توی شیراز باشی و حس شاعرانه بهت دست نده؟! البته که شهرای دیگه هم زیبایی خودشونو دارن ولی خب من بخاطر علاقه زیادم به شهرم دارم یکم اغراق میکنم:))

عکس هارو گذاشتم این پایین که اگه کسی نخواست حجم اینترنتش مصرف شه راحت باشه،آخه یکم حجمشون زیاده.

ادامه مطلب


اولین باره که انقدر بین نوشتنم فاصله افتاده؛دلیلش اینه که زندگیم یه نظم خاصی پیدا کرده و جایی دیگه برای بیهوده چرخیدن توی نت و سرگرم شدن با فضای مجازی باقی نمونده.
شاید باورش سخت باشه ولی در عرض این بیست روز میانگین استفاده از گوشی رو از روزی هشت ساعت رسوندم به روزی یک ساعت،اونم فقط شب ها بعد از ساعت نه؛شاید تازه مفهوم زندگی کردن رو درک کردم،همیشه وقتی سریال هایی مثل ومپایر دایرز یا اصیل ها میدیدم برام این سوال پیش میومد که اینا چیکار میکنن در طول روز که اصلا سراغ گوشی نمیرن؟ حالا شاید بگید فیلمه و اینجور چیزا،ولی باز فکرم میره سمت روزای سیزده چهارده سالگیم،اونموقع هیچ چیزی به اسم فضای مجازی وجود نداشت،یه فیسبوک بود و سایت های چت روم،ذهنم درگیر این میشد که من اون روزامو چطوری شب میکردم که هیچوقت حوصلم سر نمیرفت تنها تو خونه؟! اونموقع که نه دوستا انقدر صمیمی بودن که همش در حال تماس با هم باشین و نه گوشی بود.
این چند روز برگشتم به همون روزا، صبحا یکم پیاده روی میکنم قبل از رفتن به پانسیونم،خیلی وقتا توی اتوبوس چهل دقیقه خودم تنهام،نگاه میکنم به درخت هایی که با سرعت از کنارشون رد میشیم،بوته های گل وسط بلوار،بچه مدرسه هایی که با یه کیف کوچولو هم قد خودشون میرن مدرسه،عکس میگیرم از گل ها و درخت های توی کوچه و خیابون،بوی بهار نارنجی که پیچیده توی شهر رو با تمام وجود نفس میکشم،فکر می‌کنم به اینکه چقدر زندگی رو سخت میگیریم بعضیامون
وقتی میشه به همین راحتی سرزنده بود و اینهمه زیبایی توی طبیعت هست،چه کاریه آدم همش بشینه تو خونه؟!یکم برید بیرون،تنهایی،با خودتون خلوت کنید،وقت بذارید برای خودتون،تنها موجود مادی که همیشه باهاتونه خودتونید،یه جوری زندگی نکنید که یهو چشمتون بیوفته توی آیینه و کسی رو که می‌بینید نشناسید!
راستی محبوب جان رو هم چندین بار دیدم،یادم باشه دفعه بعد تعریف کنم. 
شاید خیلی حرف زدم و ربطی هم نداشتن به همدیگه،چیزای زیادی توی ذهنم  هست که تعریف کنم اما واقعا سر و سامون دادن اینهمه اتفاق و طبقه بندیشون بر اساس زمان و تاریخ خیلی کار سختیه،حداقل برای من. 
شاید چند روز دیگه باز بیام و شاید هم نه.

بهار جان تولدت هم مبارک عزیزدل،با اینکه پنج روز دیگه اس ولی شاید نباشم که اونموقع تبریک بگم.

همین دیگه. 
تمام. 

بعد از مدت ها بالاخره حرف دل و عقلم یکی شد و به خودم جرأت دادم که بیام و درباره ی محبوب جان حرف بزنم،بعد از آخرین باری که

اینجا دربارش گفتم دوازده بار دیگه با هم حرف زدیم، از اون دوازده یکیش تبریک سال نو بود و بقیه اش هم من شروع کننده بودم با این مضمون : خوبی؟ اونم جواب میداد و بعد صحبت تموم میشد، من دلمو به همین جواب‌ ها خوش کرده بودم و دیدن هر روزه اش،زل زدن به راه روی رو به روم و دیدن اومدن و رفتنش،وقتایی که من از پله ها میرفتم پایین و اون میومد بالا و چشم و تو چشم میشدیم و سرمونو برای هم ت میدادیم و با یه لبخند سلام میکردیم بهم،انقدر من کل هوش و حواسم پیش اون بود که حتی با نگاه کردن بهش میفهمیدم حالش خوبه یا نه،ولی آخر قبول کردم که شاید سهم من نیست!

ادامه مطلب


راستش من کلا عاشق حیوونهام،سگ گربه همستر خرگوش، همه چی بجز انواع و اقسام ات و مار و اینجور چیزا.

عرضم به حضورتون که ما یه سگ داریم اسمش لوسی هست و ماده اس،از اونجایی که اهالی خونه خیلی به من لطف دارن همه ی مسئولیت هاش اعم از غذا دادن،حموم کردن،بازی کردن و غیره به من واگذار شده :|

ایشون حتما بعد هر وعده غذایی باید بره گلاب به روتون روم به دیوار تخلیه کنه روده هاشو‌:/. 

امشب بعد از اینکه بهش غذا دادم رفتم تو اتاق و شروع کردم به تست زدن،دیگه زمان کلا از دستم خارج شد تا وقتی که کمرم درد گرفت و تازه انگار به این دنیا برگشتم،خوشحال و خرم رفتم که بخوابم یادم اومد ای دل غافل لوسی خانم رو نبردم دستشویی، ساعت چند بود؟ یک و بیست و دو دقیقه ی بامداد! 

خلاصه از اونجایی که تنبلیم میشد حجاب اسلامی رو رعایت کنم فقط یه سوییشرت پوشیدم کلاهشم انداختم رو سرم، قلاده ی لوسی رو بستم و برو که بریم.

برده بودمش محوطه ی کنار خونه،یه زمین خرابه میشه گفت تقریبا هست،خوشحال داشتم میرفتم توی زمین که حس کردم یه جسم قوز کرده نشسته اونجا،منو میگید،به معنای واقعی کلمه خشکم زد،تنها کاری که تونستم بکنم این بود که فلش گوشیمو روشن کنم و ببینم چیه،دیدم  دو تا نقطه براق شد،دیگه رو به موت بودم که تا لوسی پارس کرد دویید رفت اون جسم چندش،شستم خبردار شد که گربه بوده، حالا این گربه اونموقع شب اونجا چیکار داشته تک و تنها الله و اعلم. 

با هزار تا صلوات و بسم الله لوسی رو چرخوندم تا اومدیم بالا. 

از اونجایی که خیلی من مهمم برا اهالی خونه دیدم همه چراغ هارو خاموش کردن رفتن خوابیدن، انگار نه انگار من نیم ساعت پایین بودم :\

از اون موقع تا حالا فقط ذهنم درگیر این شده که راسته میگن جن ها میتونن به شکل گربه و اینجور چیزا دربیان؟ 

تا اطلاع ثانوی که من دیگه  این مسئولیت خطیر  رو به عهده نمیگیرم :| والا بعید نیست سکته کنم یهو از دست این گربه ها. 



تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

هادی حزباوی مجموعه فیلم های ایرانی و خارجی هوادارن رپ موزیک های راک و متال , فیلم های سینمایی ترسناک حقوق خانواده الـــرّقـــیـم دانستنی های کالای استوک الکترونیکی صنایع چوب سامی راد دانلود رایگان ایران